iran is my proud

سلام بالاخره اين داستان به پايان رسيد و اينجا جا داره که از تمام عزيزانی که توی اين مدت زحمت کشيدن وقت گرانبهاشون را صرف خواندن اين داستان کردن تشکر کنم از دوستانی که با نظرات انرژی بخششون من را همراهی کردن سپاس گزارم و از اينکه به من اشتباهاتم را بازگو کرديد ممنونم اميدوارم توانسته باشم که داستانی مورده پسند شما بنويسم.
پيتر پای تلفن خشکش زده بود و حرفی نميزد که شخص پشت تلفن گفت: پيتر...پيتر...هستی؟الووو!!!!! پيتر جواب ميده آره آره الان کجايی؟ اون جواب ميده من هنوز پاريس هستم.فردا ميام لندن پيشت.خواستم خبر بدم.پيتر که گيج شده بود جواب ميده باشه و گوشی را ميزارد.پيتر با دست ميزنه توی سر خودش و ميگه واااای حالا چه کار کنم.آخه اين آخرين اميد پيتر هست يعنی نامزدش.پيتر يه نامزد به نام ماری داره که برای درسش به پاريس رفته و حالا داره بر ميگرده.پيتر سريع تلفن را بر ميداره و زنگ ميزنه به ماری.
ماری:الوو
پيتر: سلام عزيزم
ماری: پيتر چی شد؟ چرا تلفن قطع شد؟
پيتر: هيچی يه مشکلی پيش امد. راستی گفتی فردا داری ميای؟
ماری: آره.خيلی دلم برات تنگ شده.
پيتر: منم همينطور.فردا ساعت چند ميای؟
ماری: ساعت 10 صبح پيشتم.
پيتر: باشه فردا منتظرتم.و از هم خداحافظی ميکنند.پيتر از بابت
andy ناراحت است و به andy ميگه ميدنی فردا کی ميخواد بياد؟andy
: کی؟پيتر: بهت نميگام تا سوپرايز بشی.
پيتر فکر ميکنه که شايد
andy با ديدن ماری خوشحال بشه و به حرفهای اون گوش کند. خلاصه پيتر خونه را مرتب ميکنه و ميخوابد.صبح زود پيتر بيدار ميشه ميره حمام،ريش خودش و ته ريش andy که تازه در امده را ميزند، لباساشو اتو ميکنه و ميپوشه يه کروات قشنگ هم ميزنه که andy ميگه چکار ميکنی پيتر ميگه دارم کراوات ميزنم. andy ميگه پس من چی؟.پيتر از حرف andy خوشش مياد و فکر ميکنه که ماری چقدر برای andy مهم هست که andy ميخواد تيپ کنه.پيتر يه کراوات هم برای andy ميزنه و منتظر ميشينه.ساعت کمی از 10 گذشته و کم کم نزديک امدن ماری هست که ناگهان صدای زنگ در شنيده ميشه.قلب پيتر شروع به تالاپ تولوپ کردن می يفتد. پيتر در را باز ميکنه و ماری را پشت در ميبينه. همديگر را بقل ميکنند و ميايند داخل همين که ميخوان حرف را شروع کنند andy ميگه نميخوای سوپرايز را نشون بدی؟ ماری تعجب ميکنه ميگه صدای کی هست؟پيتر به ماری ميگه الان همه چيز را برات توضيح ميدم و به andy ميگه که اگر چند لحظه ساکت باشی سوپرايز را نشنت ميدم. andy با کمی مکس ميگه باش. پيتر همه چيز را برای ماری توضيح ميده و ماری خيلی تعجب ميکنه که andy ميگه چی شد صحبتاتون تمام نشد؟ پيتر ميگه چرا ديگه تمام شد.حالا مونتظری؟ andy ميگه: آره. پيتر پشت به ماری ميکنه ميگه بفرما اينم سوپرايز. andy با ديدن ماری ميگه اين بود سوپرايز؟و شروع ميکنه به مسخره کردن.پيتر عصبانی ميشه ميگه مؤدب باش andy اين چه طرز برخوردر ايشون همسر آينده من هست.انی ميگه: چی نفهميدم بدون رضايت من ميخوای با اين عروسی کنی؟ پيتر عصبانی ميشه ميگه تو کی باشی؟ تو فقط عضوی از منی اينو بفهم. ماری کاملاً ناراحت شده که پيتر ميره طرفش و ميخواد بفلش کنه که ماری خودشو ميکشه کنار.پيتر ميگه ماری چی شده نکنه از حرفهای اين ناراحت شدی؟ ماری ميگه: نکنه انتظار داری خوشحال بشم؟پيتر: ولی اون از روی عقلش که حرف نميزنه.
ماری: يعنی ميگی يک عمر بايد با اين زندگی کنم؟
پيتر: ماری من سعی ميکنم همه چيز درست بشه.
andy
: پيتر انقدر التماس نکن ولش کن بره.پيتر عصبانی ميشه ميگه: مگه نگفتم حرف نباشه.
andy ميگه نگذار بگم که از دانشگاه و شرکت اخراج شدی.ماری که اين خبر را ميفهمه ميگه: اين راست ميگه؟ پيتر سرش را پايين ميندازه و ميگه آره.ناگهان همه جا ساکت ميشه و ماری ميگه: پيتر اگر من وضع تو را داشتم و کاری هم نداشتم که هزينه زندگی را تامين کنم آيا با من ازدواج ميکردی؟ پيتر بغض ميکند و ساکت ميماند.ماری بلند ميشه و پيتر را ميبوسد و ميگه من را ببخش.ازم انتظار بيشتر از اين نداشته باش.هيچ وقت فراموشت نميکنم.ماری به طرف در ميرود و کنار ميز ميايستد و انگشتری را که پيتر به او هديه داده بود را در مياورد و روی ميز ميگزارد و در را آهسته ميبندد و ميرود.پيتر شروع به گريه کردن ميکند.andy هم آهسته مشغول حرف زدن است.از اين رو آخرين اميد پيتر از دستش رفت و چون پيتر ديگر اميدی نداشت همان شب با قرصی قوی خودش را کشت و برای هميشه صدای خود و andy را خاموش کرد.از اينکه من را همراهی کرديد ممنونم منتظر داستان های بعدی هم باشيد
نظر فراموش نشود مرسی ![]()
![]()

دکتر جواب داده است اگر نظام آوايی
andy قطع شود نظام اوايی تو هم قطع خواهد شد و هر دو برای هميشه لال خواهيد ماند. پيتر وقی خبر را ميخواند عصبانی ميشود و کامپيوتر خود را زمين ميزند و شروع به داد زدن ميکند که andy ميگه: چيه پيتر دوباره ديونه شدی؟ پيتر ميگه: آره از دست تو ديونه شدم ميفهمی از دست تو.چرا نميخوای منو درک کنی هااااا؟ andy اصلاً انگار نه انگار ، دوباره شروع به حرف زدن ميکنه. از اين رو فردا روز اول کلاس های پيتر هست و بايد صبح زود بيدار بشه برای همين ميره طرف تختش و ميخوابد.صبح که ميشه پيتر زود از خواب بلند ميشه و لباساشو ميپوشه و ميره بيرون.توی تاکسی andy ساکت و بدون حرفه به شکلی که پيتر تعجب ميکنه و پيش خودش ميگه که چرا andy حرف نميزنه؟ شايد خوشحال که ميخواد بره دانشگاه!!!!که ناگهان andy يه جيغ بلند ميزنه و راننده تاکسی دست پاچه ميشه و فرمون را ميپيچونه و تصادف ميکنه و andy بلند شروع به خوانده ميکنه ميگه: حال کردی پيتر؟ راننده تاکسی که عصبانی شده شروع به کتک زدن پيتر ميکنه که پليس مياد و پيتر تمام خسارت تاکسی را پرداخت ميکنه.به هر حال پيتر به دانشگاه ميرسه و ميره کلاس. توی کلاس andy دست از حرف زدن بر نميداره و همش حرف ميزنه و بچه های کلاس هم به andy ميخندند.استاد که صبرش تموم شده بود به پيتر ميگه که برو بيرون و به andy بگو که صحبت نکنه.پيتر با خجالت از کلاس ميره بيرون و به andy ميگه: andy مگه نميبينی که تو کلاس هستيم حرف نزن ديگه.andy ميگه:برو بابا زورت به استاد نميرسه به من گير ميدی اگه راست ميگی برو به استاد بگو که حرف نزنه اون که بيشتر از من داره حرف ميزنه و دوباره دواشون ميشه که حراست مياد و ميبرشون اطاق ريس. پيتر مشکلاتش را به ريس دانشگاه ميگه و ريس به او ميگه که با اين وضع نميتونی به دانشگاه بيای و فقط تنها کری که ميشه کرد اين است که فقط برای امتحان بيای.پيتر مجبور به قبول کردن چنين وضعی ميشه و از دانشگاه مياد بيرون و به سمت محل کارش حرکت ميکنه. وقتی به شرکت ميرسه دوباره با andy صحبت ميکنه که لطفاً توی شرکت صحبت نکن ولی andy باز هم گوش نميده.توی شرکت andy همش در حال حرف زدن بود که رييس شرکت مياد.پيتر آروم به andy ميگه: andy لطف کن صحبت نکن ولی andy شروع ميکنه به بلند صحبت کردن. ريس ميفهمه و به سمت پيتر ميره و پيتر موضوع را براي ريس تعريف ميکنه و ريس ميگه که بهش بگو صحبت نکنه آخه اينجا محل کاره.andy ميپره وسط حرفش ميگه: به تو چه دوست دارم حرف بزنم.پيتر از خجالت سرش را پايين ميندازه و ساکت ميمونه که ريس ميگه ديگه فکر نکنم نيازی بهت باشه از فردا بهتره نيای و ميره.پيتر که جلوی همکارش خجالت کشيده بود وسايلش را جمع ميکنه و ميره طرف خونه ولی هيچ حرفی نميزنه.به خونه که ميرسه تمامه وسايلش را بهم ميريزه و ساکت يه گوشه ميشينه که تلفن زنگ ميخوره و گوشی را بر ميداره ميگه الو سلام.بعد از جواب سلام همونجا خشک وای ميسه و تکون نميخوره.ادامه داستان فردا ممنون که امديد
نظر فراموش نشه مرسی![]()
![]()
با سلام از اينکه دير آپ کردم منو ببخشيد خيلی گرفتار بودم.
پيتر پشت به دکتر ميشينه و دکتر شروع به صحبت کردن با
andy ميکند ولی andy به صحبت های دکتر گوش نميکنه و حرف ميزنه. که....دکتر:
andy من دارم برای تو صحبت ميکنم ولی اصلاً تو به من گوش نميدی.andy
: مگه تو دکتر روانپزشک نيستی.دکتر: خوب آره.
andy
: خوب من که روانی نيستم بايد با پيتر صحبت کنی.دکتر: من که نگفتم روانی هستی من خواستم فقط باهات صحبت کنم.
andy: نوچ من صحبت ميکنم.
دکتر: باشه قبول اول تو صحبت کن بعدشم من. باشه؟
andy
: باشه.andy
: دکتر،اين پيتر يه آدم خودخواهی هست پس بهش بگو که دست از کارش برداره و از اين به بعد هرچی که من گفتم انجام بده.پيتر ميپره وسط حرفش ميگه: من کجام خود خواه هست.
دکتر:
andy بگو که کجايه پيتر خودخواه بگو.andy
: باشه ميگم. اين پيتر هميشه به ميل خودش رفتار ميکردوا هيچ وقت به من توجه نکرده.مثلاً: هر موقع ميرفت حمام فکر ميکرد که پشت سرش هم مو داره و پشت سرش که صورت منه شامپو ميزد و چشمامو ميسوزوند و يا هميشه دوست داره خودش جلو راه بره و من عقب عقب برم يا وقتی که ميخوابه رو به کمر ميخوابه و سرته من رو بالش له ميشه و andy همين طور ادامه داااااد تا دکتر و پيتر را عصبانی کرد که ناگهان دکتر داد زد بسکن ديگه سرم رفت چرا انقدر پشت سر هم حرف ميزنی.دکتر يه قرص از توی ميزش در مياره و ميخوره که andy ميگه: دکتر؟دکتر: بله
andy
: دکتر شما مگه روانی هستی قرص ميخوری؟دکتر با تندی بلند ميشه و در اطاقش را باز ميکنه و ميگه هر 2 تاتون بيرووووون.
andy ميخنده ميگه: دکتر خل شدی؟ ما که يک نفريم.دکتر که ديگه چيزی نميتونسته بگه سرشو ميگيره و به منشی ميگه بيرونشون کن. پيتر با ناراحتی از بيمارستان مياد بيرون و به سمت خونه ميره و تو فکر اينه که چطور ميشه از دست صحبت کردن andy راحت بشه که يک فکر خوب به ذهنش ميرسه. به سرعت خودشو به خونه ميرسونه. و به دکتر خودش يه email ميزنه و ميپرسه آيا ميتوان با يه عمل جراحی کوچک نظام آوايی andy را قطع کرد و andy تا ابد لال بماند؟ پيتر که خيلی استرس داره منتظر جواب دکتر نشسته که بعد از چند لحظه يه email براش مياد که ميبينه دکتر جوابش را داده.ادامه داستان فردا ممنون از اينکه خونديد
نظر فراموش نشه مرسی![]()
![]()
فکری که به ذهن پيتر رسيده اين است که andy را پيش يک دکتر روانپزشک ببرد چون او معتقد است که شايد دکتر بتونه به andy مشکلاتشو به اند بفهمونه.پيتر به طرف تخت خواباش ميره و چراغ اطاق را خاموش ميکنه و ميخوابد ولی andy دست از صحبت کردن بر نميدارد.پيتر به andy ميگه: andy نميخای بخوابی فردا ميخوام ببرمت يه جای خوب،بخواب.باشه؟
andy
: تو چه کار به من داری خودت بخواب.پيتر: آخه مگه ميزاری؟همش داری حرف ميزنی.
andy
: به تو مربوط نيست دوست دارم حرف بزنم.پيتر عصبانی ميشه و بلند داد ميزنه ميگه خدااااااااااااا
andy
از فرياد پيتر ميترسه و سکت ميشه که پس از چند لحظه پيتر خوابش ميبره که andy ناگهان ميگه: پيتر...... پيتر.....، پيتر از خواب ميپاره ميگه هاااا چيه؟ andy جواب ميده: خواستم بگم بخواب. پيتر يه آهی ميکشه ميگه خوب خوابيدم تو هم بخواب. پيتر دوباره خوابش ميبره که دوباره andy ميگه پيتر بيداری؟؟؟ پيتر باز هم از خواب ميپره ميگه هاااااااا چته؟؟ andy ميگه بخواب. پيتر عصبانی ميشه ميگه تو خواب هم دست از سرمون بر نميداری.andy
: ای بابا بهت هم بگيم بخواب ناراحت ميشی، خوبه گفتم بخواب.پيتر با دست ميزنه تو پيشونی خودش ميگه خدا اين چه بدبختی بود سر من اومد.
andy
زيره لب ميگه: دلت هم بخوات.دوباره کل کل کردناشون شروع ميشه تا خسته ميشن ميخوابن. صبح که ميشه پيتر از خواب بلند ميشه سريع لباساشو ميپوشه ميره طرف بيمارستان.پيتر وقتی به بيمارستان ميرسه از ماشين که پياده ميشه از شانس پيتر يه مردی ميخوره زمين که andy ميبينه بعدش کلی اون مرد را مسخره ميکنه مرده هم مياد و با پيتر بحثش ميشه که پيتر با کلی عذر خواهی از دست مرده نجات پيدا ميکنه.پيتر سريع ميره تو بيمارستان و ميرسه به اطاق دکتر، يه وقت ميگيره ميشينه تو نوبت که خوشبختانه زود نبتش ميشه و ميره داخل.
پيتر: سلام آقای دکتر.
دکتر: سلام.بفرماييد.
andy
: سلام.دکتر با تعجب ميگه: مگه کسی با شماست؟ من که کسی را نميبينم.
پيتر پشت به دکتر ميکنه و ميگه که بله ايشون.
دکتر با تعجب ميگه: چه جالبه!!!!!!!
پيتر به دکتر تمام مشکلاتشو توضيح ميده و از دکتر ميخواد که مشکلاتشو حال کنه که دکتر ميگه فقط کافی 20 دقيقه پشت به من بشينی بدش همچيز درست ميشه. پيتر که خيلی خوشحال ميشه ميگه دکتر يعنی ميشه؟؟؟؟
دکتر: بشين و تماشا کن.
ادامه داستان فردا مرسی که خونديد شاد باشيد
نظر فراموش نشه![]()
![]()

پيتر:
andy ميای باهم صحبت کنيم؟andy
: با اينکه ميخوای وقتم را بگيری باشه با هم صحبت ميکنيم؟پيتر از حرف
andy خندش ميگيره و يک لحظه مکث ميکند و دوباره شروع به صحبت کردن ميکنهپيتر:
andy ميدونی که من الان در چه شرايطی هستم؟andy
: آره.خوب که چی؟پيتر: خوب من هم درس ميخونم هم کار ميکنم ولی حرف زدن تو برام مشکل سازه
andy
: تو داری ميگی بعد از اين همه مدت که هيچی نگفتم،صحبت نکنم؟.اگر نوبتی هم باشه الان ديگه نوبت منه.پيتر: من که نميگم صحبت نکن،من ميگم کمتر حرف بزن مثلاً وقتی که تو خونه هستيم.باشه؟
andy
: نه خير.اصلاً خودت صحبت نکن.پيتر عصبانی ميشه و ميگه: مگه ميشه، آخه تو که کاری بلد نيستی.
andy
: من همه کاری بلدم.پيتر: اگه راست ميگی بلند شو راه برو.................بلند شو ديگه.
andy
يکمی مکث ميکنه و وقتی ميبينه نميتونه عصبانی ميشه و ميگه:andy
: اين بدن مال من بوده تو ازم دزديديش.ميفهمی تو ازم دزدی دی.پيتر عصبانی ميشه ميگه: اصلاً هيچی نخواستم باهات صحبت کنم به حرف زدن باخودت ادامه بده.
پيتر زير لب ميگه: عجب گيری کرديما هرچی ميگيم مرغ دو پا داره اين ميگه يه پا داره.
andy
دوباره شروع ميکنه به حرف زدن با خودش.پيتر هم نگران درس و کارش هست و با خودش فکر ميکنه که چه کار کند تا از دست حرف زدن andy نجات پيدا کنه که ناگهان فکری به ذهنش ميرسه......ادامه داستان فردا مرسی که خونديد
نظر يادتون نره بای![]()
![]()
با سلام امروز ميخواهم قسمت اول اين داستان را برايتان بنويسم و کسانی که مقدمه اين داستان را نخواندن بهتر است که اول از مقدمه شروع کنند.
تعطيلات ميان ترم پيتر شروع شده است که 1 ماه از اين تعطيلات گذشته و کم کم ترم جديد شروع خواهد شد. 10 روزی ميشود که
andy شروع به صحبت کردن کرده است و دليل صحبت کردن او يک حادثه رانندگی است که دکتر پيتر ميگويد اين حادثه بر روی نظام آوايی andy تأثير گذاشته است و باعث شده که او شروع به صحبت کردن کند. پيتر که در دوران بسيار حساس زندگی خود است از اين موضوع ناراحت ميباشد زيرا پيتر هم درس ميخواند و هم مشغول کار کردن است. از اين رو چيزی تا پايان تعطيلات پيتر باقی نمانده است و او سعی دارد که با andy صحبت کند و به او بگويد که من در موقعيتی هستم که صحبت کردن تو باعث مشکلاتی برای من است ولی andy دوست ندارد که به حرفهای پيتر گوش دهد چون او ميگويد تا امروز تو حرف زدی و از امروز به بعد من حرف خواهم زد. بالاخره يک روز بعداز ظهر هنگامی که پيتر در حياط خانه خود نشسته بود تصميم ميگيرد که با andy صحبت کند.ادامه داستان فردا مرسی که خونديد
نظر فراموش نشود
همان طوری که گفتم شخصيت اين داستان واقعی است و من فقط داستان اين شخصيت را نويسندگی ميکنم برايه همين 2 اسم غير واقعی هم براي اين شخصيت انتخاب کردم که در داستان متوجه می شويد.
من سعی دارم که عکس واقعی اين شخص را برايتان تهيه کنم تا شما بهتر بتوانيد شخصيت داستان را باور کنيد.
مقدمه:
پيتر شخصی است که دارای 2 صورت (چهره) است که يکی صورت اصلی اش است و ديگری صورتيست که در پشت سر او قرار دارد که پيتر از کودکی اين چنين به دنيا آمده است. صورت پشت سر پيتر که اسمش
andy است شخصيتی است که زياد حرف ميزند و قادر به انجام کاری مثل درس خواندن، نوشتن و تکان دادن دستها و پاهاي خود نيست ،خودخواه است و فکر ميکند که همه کاره بدن پيتر خودش است پيتر پسری است که تنها زندگی ميکند و درس خواندن را دوست دارد و براي دکترا درس ميخواند که بعداز ظهر ها کار ميکند که بدليله اينکه به تازگی نظام آوايی andy شروع به کار کردن کرده است، صحبت کردن andy دچار مشکلاتی برای پيتر شده است چون andy تا به الان فقط ميتوانست ببيند و بشنود که حالا من ميخواهم زندگي اين دونفر که در اصل 1 نفر ميباشند را به شکل داستان در بیاورم و مشکلات آنهارا بنويسم.اميدوارم بتوانم داستانی مورده علاقه شما بنويسم با نظرت خودتون من را همراهی کنيد درضمن اگر مشکلی هم داشتم حتماً بهم بگيد ممنون ميشم.
ادامه داستان فردا.
با سلام از امروز به بعد ميخواهم برای شما داستانی را که نويسنده اش خودم هستم را برای شما بنويسم. شخصيت اين داستان واقعی است ولی چون من از سرگزشت اين شخص اطلاع چندانی ندارم تصميم به نوشتن داستانی از خودم هستم که بر گرفته از شخصيت اين آقا است من سعی بر اين دارم که هر روز برای شما قسمتی از اين داستانم را برايه شما در اين وبلاگ بنويسم که اميدوارم خوشتان بيايد.پس با نظرات گرمتان من را در اين وبلاگ همراهی کنيد متشکرم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟